بعد از پا
لمبانگ من هنوز 5 روز دیگه داشتم که بایستی رکاب میزدم و این یعنی 4 شب دیگه که
بایستی جائی واسه موندن پیدا می کردم.
شب اول
بعد از حدود 80 کیلومتر رکاب زدن رسیدم به یه پمپ بنزین و اونجا موندم یه شب کاملا
معمولی مثل خیلی شبهای دیگه ای که توی پمپ بنزین می خوابم و توی توالتهاش دوش می
گیرم.
روز بعد
هم که یه روز کمی سنگین بودرو سپری کردم ولی هوا داشت کم کم تاریک میشد و من هنوز
جائی پیدا نکرده بودم واسه شب مونی.
بلاخره یه
جائی بود که زمین صافی داشت و مناسب بود واسه چادر زدن واسه همین همونجا موندم و
از کسی که اونجا بود خواستم بهم اجازه بدن که اونجا چادر بزنم ولی طبق معمول
اندونزی اونا به من اجازه ندادن و منو دعوت کردن به خونشون و گفتن که می تونم شبو
پیش اونا بمونم.
در حقیقت
پسری که اونجا بود از من خواست که پیششون بمونم. اون توی یه کارواش که چسبیده بود
به خونشون کار میکرد و بعد از حمام کردن توی فضای آزاد و با آب گل آلود رودخانه
آماده شدم واسه شام خوردن.
از اون
پسر خواستم که با هم بریم یه جائی غذا بخوریم و اون منو برد به یه کافه کوچیک که
غذاهای کاملا معمولی داشت. فقط 2 مدل سوپ که مردم معمولی خیلی استفاده می کنن اونم
بخاطر قیمت پائینش.
با هم شام
خوردیم اونجا با اینکه من پرخوری کردم ولی پول شام هر دوتامون شد 700تومن.
واسم جالب
بود تجربه کردن زندگی آدمهای سطح پائین و همیشه اونا واسم از درجه اهمیت بالاتری
برخوردارن تا آدمهای مرفه. از بودن در کنار اونا بیشتر لذت می برم و باهاشون خیلی
راحتترم. اونا چیزی واسه از دست دادن ندارن واسه همین به راحتی بهت اجازه میدن که
کنارشون باشی و باهاشون زندگی کنی. ولی اونائی که چیزی دارن که ممکنه از دست بدن
خیلی سخته بهشون نزدیک شدن و خیلی سخت اونقدر صمیمی و راحت میشن باهات.
اونشب توی
همون کافه کوچیک چند نفر بودن که خیلی تلاش داشتن که ارتباطی برقرار کنن ولی زبان
عامل مهمی بود که این امکان رو از ما سلب کرده بود. این خواست خود منه که زبان
ندونم و با آدمها کم ارتباط داشته باشم.
برگشتیم
خونه و من آماده بودم که بخوابم که یه دفعه دیدم دور و برم 15-10 نفر جوون که همگی
سیگار میکشیدن نشستن و زل زدن به من همشون تلاش میکردن که چیزی بپرسن واسه همین
بارها اسمم و کشورمو بهشون جواب دادم.
بعد از
زمان کوتاهی اونا رفتن و می تونستم بخوابم ولی پشه ها تا خود صبح راحتم نذاشتن و
با اینکه از کرمهای ضد پشه استفاده کردم ولی انگار نه انگار.
اونجارو
صبح ساعت حدود 7 ترک کردم و دوباره به راه افتادم. دیدن مردم شاد و آروم سوماترا
شدیدا منو به وجد آورده بود و با صدای بلند واسه خودم آواز میخوندم و چشمهای
آدمهائی که کنار جاده بودن و متعجب از دیدن آوازه خونی که داره رکاب میزنه منو
دنبال میکرد و لبخندی به لباشون می نشوند.
اونروز
خیلی شاد بودم واسه همین موقع عصر تصمیم گرفتم که شادیمو جشن بگیرم ولی نمی دونستم
با کی... فقط عصر زمانیکه می خواستم واسه شام چیزی بخرم کلی چیز اضافه خریدم کلی
میوه و بیسکویت و شیرینی و... اونشب قرار بود که جشن بگیرم.
نزدیک
غروب بود که یه پمپ بنزین پیدا کردم و یه راست رفتم سراغ مسجدش.
خونواده
ای که اونجا بودن بگرمی پذیرا شدن منو و براحتی اجازه دادن که شب رو اونجا بمونم.
واسم
دستشوئی رو تمیز کردن که دوش بگیرم و با یه چای داغ پذیرا شدن منو. همیشه مردم
خونگرم و صمیمی اندونزی منو سرشار کردن از شادی و مهربونی.
بعد از
اینکه دوش گرفتم اون مرد با یه بشقاب سیب زمینی پخته اومد پیشم و اینجا بود اونائی
رو که بایستی باهاشون جشن میگرفتم رو پیدا کردم.
هرآنچه
داشتیم رو سر سفره ای کوچیک چیدیم و شادیمونو چاشنی سفره گرممون کردیم.
بعد از
چند ساعتی اونا از من خواستن که وسایلمو بزارم توی اتاقشون و خودم راحت توی مسجد
بخوابم. اونا رفتن و من تنها نشستم توی ایوان جلوی مسجد و با یه چای داغ به شنیدن صدای
بارونی که مدتی پیش شروع شده بود گوش کردم و مرور میکردم شادئی که از اون همه
مهربونی داشتم.
صبح روز
بعد در واقع آخرین روز سفردر سوماترا بود و بایستی از سوماترا خارج میشدم بسمت
جاوا.
130
کیلومتر داشتم تا بندر و بایستی از اونجا با یه کشتی میرفتم به جاوا از طریق ملاکا
استریت.
با توجه
به فشار زیادی که در طول روز آوردم زود رسیدم به بندر و با اولین کشتی بسمت جاوا
حرکت کردم تا صبح زود سفرمو توی جاوا و بسمت جاکارتا شروع کنم.
قبل از
اومدن به اندونزی خیلی ها بهم می گفتن که اونجا مواظب وسایلم باشم و... ولی اینجا
رو خیلی امن دیدم و خیلی راحت وسایلمو همه جا رها میکردم و کسی توجهی نداشت بهشون.
توی کشتی دوچرخه و همه وسایلمو گذاشتم پلئین و خودم رفتم روی عرشه تا دریا رو
تماشا کنم و بعد از 2 ساعت که برگشتم کسی حتی به وسایلم نزدیک هم نشده بود.
ساعت حدود
9 شب بود که رسیدم به ملاکا ولی تصمیم نداشتم که توی شهر بمونم و بایستی سریع از
شهر خارج میشدم تا جائی واسه شب موندن پیدا کنم.
بعد از
اینکه اولین پمپ بنزین و یه رستوران بهم اجازه ندادن که شب رو اونجا بمونم یا
اونجا چادر بزنم مجبور شدم که توی شب کمی رکاب بزنم.
خیلی خطرناک
بود رکاب زدن توی اون جاده باریک و تاریک که کلی ماشین ازش رد میشد. ولی چاره ای
نبود و بایستی میرفتم تا جائی پیدا کنم.
خوشبختانه
بعد از کمی چند کیلومتر یه پمپ بنزین دیگه پیدا کردم و دیگه از کسی سوال نکردم که
بهم اجازه بدن یا نه و یه راست رفتم وسایلمو گذاشتم داخل نماز خانه و رفتم تا دوش
بگیرم.
اونجا
جائی مناسب نداشت واسه شستن بدنم ولی بایستی بعد از یه روز فعالیت سنگین این کار
رو میکردم. تنها گزینه استفاده از توالتی بود که اصلا جائی نداشت. فقط بایستی روی
سنگ توالت فرنگی می نشستم و خودمو حمام میدادم. ولی بازم خیلی خوب بود چون لااقل
آبی بود واسه اینکار.
آخرین روز
رکاب زدن قبل از جاکارتا هم سپری شد ولی نه به دلچسبی سوماترا.
جاوا خیلی
شلوغ تر از سوماترا و ترافیک و آلودگی خیلی بیشتره کمی پیشرفته تر و اون بکری و
زیبائی سوماترا رو نداره.
بعد از
120 کیلومتر رکاب زدن نزدیک ساعت 4 عصر بود که رسیدم به جاکارتا و با آریان دوست
فیلیپینیم که قرار بود پیشش بمونم تماس گرفتم و یه راست رفتم سراغ اون.
داشتن چند تا دوست واسه صحبت کردن اونم توی یه
رستوران خیلی شیک عربی با یه غذای معرکه بعد از 5 روز فعالیت خیلی می چسبه و اونهم
چیزی بود که اونشب داشتم.